دل بده به زخمه ی درد که صدامو نقطه چین کرد
انگاری تو ختم آواز صدای گریه ی سازه....
در دوره هایی از عمر ، تمام تلاشمونو میکنیم که پُرشیم از مطلب و اطلاعات و حرف و خاطره و...
هرچی بیشتر میدونیم بیشتر احساس غرور میکنیم و خوشحالیم! و البته تو هر موقعیتی میخواهیم
یه جوری این دانایی یا به عبارت درست تر مطلب دونی مونو ! بروز بدیم و بگیم آره ما هم. ....
و خب یه دوره هایی از عمر هم میرسه که به هر دری میزنی تا خالی شی تا تهی شی از همه ی
دانسته هات ، مطالبی که تو هاردت سنگینی میکنه و هیچ دردی ازت دوا نمیکنه جز اینکه با حجم بالاش
باعث میشه ویندوزت دیر بالا بیاد و کلا مایه ی رنجه! خلاصه سعی میکنی اونقد فکر نکنی تا همشون
از لایه های بالای مغزت بره سطوح پایین و ... یه مدت که میگذره ،حس راحتی میکنی ازین که وقتی توی
جمعی میری و می بینی افراد با شدت تمام میخوان با آموزه هاشون و اطلاعات ناقصشون حرفشونو
{یا خودشونو } اثبات کنند و تو خونسرد میشینی و چایی و میوه ات رو میخوری یا بی تفاوت تلویزیون رو نگاه
میکنی ، احساس راحتی میکنی...وقتی میخوان بزور تو بحث شون واردت کنند و میپرسن تو چی فکر
میکنی ؟ اینطور نیس خداییش؟ ابرویی بالا میندازی و می گی :چی بگم والا ؟.. هه.. خلاصه اینم
یه دوره ای از زندگی هست که میگذره... تا میرسه به . . . .. .
کتاباتو نشون میدی و میگی این بخش تاریخ هنره... ایناهم رمان هایی که خوندم.. این سمتم کتابهای شعر.. .. به عمد برخی اصطالاحاتو اشتباه میگم.. با شدت میخوای بهم بفهمونی تلفظ صحیح کدومه و من میخندم! میدونم حرص میخوری! میگی برو یکم مطالعه کن.. خوبه که آدم حرف برای گفتن داشته باشه.. و.. حرص میخوری میدونم...
اما میدونی چیه؟ من تو دنیایی که پر شده از حرف،خبر ، کلمه، اثبات،اثبات،اثبات... تو این تهی سرشار!
من ... دنبال یه خیابونم ، یه خیابون که قدم زدن من و تو توش ممنوعه نباشه ، یه خیابون که تا تهش بتونم
سوار بر دوچرخه بلند بخندم و بادی نباشه که پرپرم کنه.... دنبال نگاه ها و برخورد ها و آدمهایی که مرا با تاریخم،با جغرافیا و اقتصادم، با اطللاعات سیاسی!!!! با معیار های پوچ خاکی شان نسنجند... دنبال سقفی که...
چشیدن طعم زندگی را بدون حرف و کلمه ، بدون قالب های تحمیل شده ی زیستن میخواهم...
تاریخ هنر برای تو و هنر برای من! گفته های شاعران از آن تو و شعر بودن از آن من! ...
تا میرسه به . . . .. .ادامه شو اینجا تکمیل میکنم؛
تا میرسه به اینجا که تو هم مرا با ادعاها، با اداها و ژست ها، با اصلاحات و ...
خلاصه با چیزهایی که دورشان ریخته ام میخواهی بسنجی...
امروز تو گفتگو باکسی سر موضوعی گفتم،ببین من آدم بدی نیستم...یکهو به خودم اومدم و گفتم که چی؟ بد و خوبو کی مشخص میکنه؟ برفرض بد هم باشم به کسی چه مربوط؟ و حرفمو ادامه
ندادم...
***
قاب را باید شکست .. اما کدامین قاب را؟!
قاب عکس سنگ یا قاب زلال آب را ؟!...
کهکشان ها را رصد کردیم شب ها تا شما
قاب می کردید عکس کرمک شبتاب را ؟!
می توان در پرتو اندیشه های تابناک!
کهنه کرد افسانه ی خورشید عالمتاب را
با شمایم با شما ای بندیان نقش ها
قاب را باید شکست اما کدامین قاب را ؟
برچسبها:
او نوشت