تبليغاتX
یک نفر طلبه

یک نفر طلبه

حضور!

" زن ، کنار بستر مرد که بر روی خوشه های بلند و زرین ذرت های وحشی آرمیده بود ، می ایستاد .

لحظه ای در او خیره می شد و گاه لحظاتی و گاه این تماشا بسیار به طول می انجامید.

زن این فرصت را سخت دوست میداشت. او مرد را بنگرد، آزاد، راحت آنچنان که می خواهد،

چندان که نیاز دارد و مرد بی خبر ، با نگاههایش او را نفشرد، نیازارد، مقید نسازد ،

به گونه ای بودن واندارد!.

تنها درین لحظات بود که او می توانست مرد را به تمامی ببیند ، بنگرد،  آزاد ،مطلق.

در بیداری ناچار بود نگاهش را تنها به چشم های او بیفکند، با نگاههای او در آمیزد.در بیداری

او را مینگریست ؛که او را مینگرد! دیدن مرد را می نگریست و حال خود مرد را مینگرد.

درین فرصت اندک و راحت و بی رنگ و مرز و قید بود که زن مرد را مینگریست ؛ همچنان که درتنهایی

دور از او ، به او می اندیشد ، او را به یاد می آورد و حال به او می اندیشد و او را به یاد می آورد

و تصورش میکند و مرد در عین حال در زیر چشمان وی بی هیچ جنبشی حضور دارد و.... "   

هبوط/علی شریعتی


وقتی آنچه میخواهم بگویم در کلام دیگری میابم تلاشی برای جمله سازی نمیکنم یعنی ضرورتی نمیابم

مهم رساندن معناست برایم...


دیر وقتی ست تو را بی تو ننگریسته ام ، کلافه ام، ازین تنهایی ِ  "با تو"...

. . .



برچسب‌ها: او نوشت, هبوط, دکتر شریعتی, دلتنگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:47  توسط او  | 

دستاورد نفاق!!!

گاهی آدم نمیدونه باید بخنده ، بگریه ، فریاد بزنه یا سکوت کنه...!

پای رایانه ام نشستمو در حال تایپ مقاله ام، هدفنوگذاشتمو تا جایی که راه داره

 صدارو بلند کردم تا صدای اطرافیانم رو کمتر بشنوم... سه یا چهارساعت تمومه 

که تو وضع تهوع آوری به سر میبرم...

هفت هشتا از آشناهای هم اتاقیم اومدنو و پلاس شدن... راه نداره مث

 همیشه با بی محلی یا اخم از شرشون خلاص شم. ازونان که اصن فهم این

مسائلو ندارن یا شایدم چون سنگ پارو از رو بردن به روی خودشون نمیارن و میفهمن

... به هر حال ...

 

گرچه دارم عذاب میکشم اما خب یه سوژه است. یه نمونه کوچک از

 جامعه ای بزرگ!سه یا چهار ساعت بتونی دور هم بشینی و با کمترین

 وقفه ای حرف بزنی با محوریت این موضوعات: فلان همکلاسیمون بود....

دیدمش فلان جا... باورت میشه فلان لباسو پوشیده بود؟!!!


و بتونی پیرامون این خاطره ی مهم!!! دقیقا یک ساعت و نیم حرف بزنی

 و تحلیل کنی!! جدا غلو نمی کنم!

بی اینکه اراده ام دخیل باشد،احساس دلپیچه کردم ! بلندشدم و یه

 لیوان آب خوردم... نگام به صفحه لپتاپ بود، بی اینکه جهت نگاهمو

 تغییر بدهم گفتم ؛ واقعا پوشش اون فرد درین درجه ی اهمیت قرار

 داره برای شما؟ واقعا فکر نمیکنید شاید روزی شماهم هوس داشتن آن

 تیپ را داشته باشید؟ یا اینکه فکر نمیکنید پوشش و تیپ شما هم از

 دید یه نفر دیگه در همین حد مزخرف بیاد؟! یا اینکه اصلن چه ربطی

 میتونه داشته باشه به شما تیپ و لباس اون؟ آخر کلامم رو به خشم

 میرفت برای همین سکوت کردم.موضوع بحث عوض شد اما تا همین

 الان که بیش از دو ساعت و نیم میگذره محوریت با موضوع دیگری

 ستکه میگویم خدایا کاش همان بحث اولیه ادامه داشت...

: مشاهدات روابط دختران و پسران در اتوبوس یا دیگر وسایل نقلیه و..

و پس از وصف صحنه ، آماجی از فحش و تهمت و حرفهای رکیک!

 حرفی نمیزنم و فقط با خودم فکر میکنم

صفحه سایتی که باز کردم مملو از تبلیغه...

یه نگاه گذرا میندازم ...

 

پسری که در حال بوسیدن دو خواهر به دام افتاد+عکس

بی حجابی دختران دانشجو در ملا عام+ عکس

پیشنهاد بی شرمانه دختر تهرانی به استادش+عکس

و.... که البته ازین قبیل مطالب را در اطراف رسمی ترین سایت ها نیز

 حتی میتونیم به وفور ببینیم..


دلیل اینهمه عقده ی جنسی؟!!!!!؟

دلیل ریشه دوانی نفاق حتی باخودمان! در عمیق ترین لایه های

 وجودی؟؟؟!!!!

 وقتی خوب بودن ، 

اجباری میشود.... 


و وقتی خوب بودن ، ...

اصلن خوب بودن چیست وقتی ...

و الان زمانیه که بعلت شنیدن حجم عزیمی از صدا ها (حرفای بچه

 ها،موسیقی با صدای بلند و..) ذهنم هیچ واژه ایی را برای وصف

 درد نمیابد...

و تنها آهنگی که درین چند ساعت در گوشم تکرار شده را زمزمه میکنم...

.. بار جدایی خیلی سنگینه...

هرکس که از حالم خبر داره

از شونه هام این بارو برداره...

خیلی دلم گیره، خیلی گرفتارم

دوست داشتنت خوبه، خیلی دوست دارم...


محبوب من...
 



برچسب‌ها: او نوشت, اجتماعی
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:8  توسط او  | 

.

دیگر شک ندارم...



....

.

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی....

.

.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:25  توسط او  | 

تا آسمان قدری بلندتر شود ...


 

می خواهم تو را دوست بدارم

پیش از آنکه دستورالعملی فاشیستی صادر شود

که درِ بوستانهای عشق بسته شود...

می خواهم با تو یک فنجان قهوه بنوشم

پیش از آنکه قهوه را ...  و فنجانها را مصادره کنند ...

می خواهم با تو دو دقیقه بنشینم

پیش از آنکه پلیس مخفی ما را از جا بلند کند ...

می خواهم تو را در بر بگیرم

پیش از انکه دهانم را ... و بازوانم را بازداشت کنند ...

می خواهم در پیشگاه تو گریه کنم

پیش از آنکه بر اشکهای من

گمرک ببندند ...

 

اینها را برای تو زمرمه میکنم ، و میگویی همیشه زود نوشته هایت واقعیت میابد...

خوب شد حواسم بود و در جاده نخوابیدم چشمهایم را در حدتوان پرکردم از تصویرتو

.. گرچه کفاف روزهای بی تو بودن را نمی دهد...

انگشتانم را با دقت بر اجزای صورتت میلغزانم.. پلک هایم را بسته ام و دقایقی

متمادی در سکوت   تمام حروف چهره ات را زمزمه میکنم 

...میگویی میخواهی از حفظم کنی؟  ....

تاریکی به کمکم میاید تا اشکهایم را از تو پنهان نگاه دارم..در جواب تو سکوت

میکنم و در دل میگویم راهی برای حفظ تو هست؟ برای .....


برچسب‌ها: او نوشت, دلتنگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:25  توسط او  | 

هیچ!

شاید فقط من بتوانم طی چندین ساعت متوالی "عقاید یک دلقک" را بخوانم و با هر فصلش اشک بریزم!..

"بهتر است به یک دلقک بی اعتقاداعتماد کنی که تو را صبح های زود از خواب بیدارمیکند تا به موقع به

مراسم دعا در کلیسا برسی یا در صورت لزوم برایت تاکسی سفارش میدهد.حتی احتیاجی نیست که

تو بلوز آبی رنگ مرا بشویی..."

و وقتی این جملات را برای چندمین میخوانم دستهایم سرد شده باشد و ....

بدون اغراق تنها به "هیچ" فکر میکنم و به دلقکی که حمامش وان ندارد.. . اما مطمئنا گاهی روی ریل قطار

اشک میریزد  برای پنجره های آپارتمان طبقه ی دوم ،یا پرده ای که جلوی در ورودی خانه باید نصب میشد

یا وعده ی ناهار که باید خودش درست میکرد...

و من هم مطمئنا به   انتهای کوچه ی بن بستمان، به چشمهایی که واقعا رنگ "هیچ "دارد و

سجاده ای که از کلاس سوم بود! و صندلی های قرمز پای کامپیوتر ....

نه شاید هم اصلن به هیچکدام فکر نخواهم کرد.ولی مطمئنا ؛ خواهم گریست...


پ.ن  : داغونم "عقاید یه دلقک" رو میندازم کناری ،انگار ازش شاکی ام و مقصر حال بدم اونه ،

شاید اصن باید چند تا فحشم بار "هاینریش بل" میکردم ... اما ییهو از سر تفنن! هبوط را برمیدارم

و مث استخاره بازمیکنم :

" پیداست که من از عشق های بزرگ سخن میگویم نه عشق های "شدید"

از نیازی که زاده ی "بی اوئی" ست ، نه احتیاجی که فقر "بی کسی"!

هراس "مجهول ماندن" نه درد "محروم بودن" !  "

بعد به سبک تو میگم ؛هوم!



برچسب‌ها: او نوشت, عقاید یک دلقک, اعتماد, هاینریش بل, هبوط, دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0:16  توسط او  | 

نقطه چین

دل بده به زخمه ی درد    که صدامو نقطه چین کرد

انگاری تو ختم آواز            صدای گریه ی سازه....

در دوره هایی از عمر ، تمام تلاشمونو میکنیم که پُرشیم از مطلب و اطلاعات و حرف و خاطره و...

هرچی بیشتر میدونیم بیشتر احساس غرور میکنیم و خوشحالیم! و البته تو هر موقعیتی میخواهیم

یه جوری این دانایی یا به عبارت درست تر مطلب دونی مونو ! بروز بدیم و بگیم آره ما هم. ....

و خب یه دوره هایی از عمر هم میرسه که به هر دری میزنی تا خالی شی تا تهی شی از همه ی

دانسته هات ، مطالبی که تو هاردت سنگینی میکنه و هیچ دردی ازت دوا نمیکنه جز اینکه با حجم بالاش

باعث میشه ویندوزت دیر بالا بیاد و کلا مایه ی رنجه! خلاصه سعی میکنی اونقد فکر نکنی تا همشون

از لایه های بالای مغزت بره سطوح پایین و ... یه مدت که میگذره ،حس راحتی میکنی ازین که وقتی توی

جمعی میری و می بینی  افراد با شدت تمام میخوان با آموزه هاشون و اطلاعات ناقصشون حرفشونو

{یا خودشونو } اثبات کنند و تو خونسرد میشینی و چایی و میوه ات رو میخوری یا بی تفاوت تلویزیون رو نگاه

میکنی ، احساس راحتی میکنی...وقتی میخوان بزور تو بحث شون واردت کنند و میپرسن تو چی فکر

میکنی ؟ اینطور نیس خداییش؟ ابرویی بالا میندازی و می گی :چی بگم والا ؟.. هه.. خلاصه اینم

یه دوره ای از زندگی هست که میگذره... تا میرسه به . . . .. .

کتاباتو نشون میدی و میگی این بخش تاریخ هنره... ایناهم رمان هایی که خوندم.. این سمتم کتابهای شعر.. .. به عمد برخی اصطالاحاتو اشتباه میگم.. با شدت میخوای بهم بفهمونی تلفظ صحیح کدومه و من میخندم! میدونم حرص میخوری! میگی برو یکم مطالعه کن.. خوبه که آدم حرف برای گفتن داشته باشه.. و.. حرص میخوری میدونم...

اما میدونی چیه؟ من تو دنیایی که پر شده از حرف،خبر ، کلمه، اثبات،اثبات،اثبات... تو این تهی سرشار!

من ... دنبال یه خیابونم ، یه خیابون که قدم زدن من و تو توش ممنوعه نباشه ، یه خیابون که تا تهش بتونم

سوار بر دوچرخه بلند بخندم و بادی نباشه که پرپرم کنه....  دنبال نگاه ها و برخورد ها و آدمهایی که مرا با تاریخم،با جغرافیا و اقتصادم، با اطللاعات سیاسی!!!! با معیار های پوچ خاکی شان نسنجند... دنبال سقفی که...

چشیدن طعم زندگی را بدون حرف و کلمه ، بدون قالب های تحمیل شده ی زیستن میخواهم...

تاریخ هنر برای تو و هنر برای من! گفته های شاعران از آن تو و شعر بودن از آن من! ...

تا میرسه به . . . .. .ادامه شو اینجا تکمیل میکنم؛

تا میرسه به اینجا که تو هم مرا با ادعاها، با اداها و ژست ها، با اصلاحات و ...

خلاصه با چیزهایی که دورشان ریخته ام میخواهی بسنجی...

امروز تو گفتگو باکسی سر موضوعی گفتم،ببین من آدم بدی نیستم...یکهو به خودم اومدم و گفتم که چی؟ بد و خوبو کی مشخص میکنه؟ برفرض بد هم باشم به کسی چه مربوط؟ و حرفمو ادامه

ندادم...

***

قاب را باید شکست .. اما کدامین قاب را؟!

قاب عکس سنگ یا قاب زلال آب را ؟!...

کهکشان ها را رصد کردیم شب ها تا شما

قاب می کردید عکس کرمک شبتاب را ؟!

می توان در پرتو اندیشه های تابناک!

کهنه کرد افسانه ی خورشید عالمتاب را

با شمایم با شما ای بندیان نقش ها

قاب را باید شکست اما کدامین قاب را ؟



برچسب‌ها: او نوشت
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 15:0  توسط او  | 

عید

او

عید است ولی بدون "او" غم داریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 6:9  توسط او  | 

زمستان!

بار چندمی ست که این صفحات را میخوانم

"شازده کوچولو سلام کرد. آنجا گلستانی پر از گلهای سرخ شکفته بود.

گلهای سرخ گفتند: سلام.  شازده کوچولو به آنها نگاه کرد. همه به گل او شباهت داشتند.

مات و متحير از آنها پرسيد:  - شما که هستيد؟ گلها گفتند: ما گل سرخيم! 

شازده کوچولو آهی کشيد و خود را بسيار بدبخت احساس کرد. گلش به او گفته بود که در عالم

بی‌همتا است. ولی اينک پنج‌هزار گل ديگر،‌ همه شبيه به گل او در يک باغ بودند.

با خود گفت: "اگر گل من اين گلها را می‌ديد، بور می‌شد... سخت به سرفه می‌افتاد، و برای آنکه

مسخره‌اش نکنند، خود را به مردن می‌زد. من هم مجبور می‌شدم به پرستاری او تظاهر کنم، وگرنه

برای تحقير من هم که بود، به‌راستی می‌مرد..." بعد، باز با خود گفت: "من گمان می‌کردم که با گل

بی‌همتای خود گنجی دارم، و حال آنکه فقط يک گل سرخ معمولی داشتم. من با آن گل و آن سه

آتشفشان که تا زانويم می‌رسند،‌ و يکی از آنها شايد برای هميشه خاموش بماند، نمی‌توانم شاهزاده

بزرگی به حساب بيايم..."    و همانطور که روی علفها دراز کشيده بود،‌ به گريه افتاد. "

..

ترسیدم که خودت را بدبخت احساس کنی.یا فکر کنی به تو دروغ گفته ام .ترسیدم گریه کنی...

ترسیدم فکر کنی عاشق بزرگی به حساب نمیایی...بی کلمه ام و میدانم  تو بیزاری ازین تهی بودن...

به خاطر ترس هایم ... تلاش کردم. .. اما میدانی که تبدیل واژه های الفبای من به الفاظ وضع شده ی

دنیایی که با آن بیگانه ام تا چه اندازه سخت است..این که دستهایم را  بدل به کلمه کنم! اینکه در دوری

از تو ، نگاهم را مقید به دستور زبان سازم... با این دلتنگی عمیق که مضاف الیه میشود به جمله ی

حال بی تو بودن ، شاید انشای خوبی از آب درنیاید رفیق! ...

آخر سال است

زندگی ام را مرتب میکنم ، آنچه میخواهم و آنچه دور ریختنی ست..

جغرافیای من؛

سمتی آغوش تو و دیگری هرکجا که از شعاع نگاهت عاری ست

تاریخ من؛

پیش از چشمهایت و پس از آن....

نه ، اینهمه اعتراف به مصلحت نیست! مصلحت! هوم... این ادبیات توست! و باید بکوشم تا

حدی مؤدب به آدابت شوم...  !!

سوز سرما بینی ام را قرمز کرده، دفتر صورتی ام را باز میکنم و صفحه ی اولش را بلند میخوانم:

اریدُ اَن اُحبّک. . . .کَی أستعیدََ عافیتی. ...و عافیةَ کلماتی...فالارضُ بدونک.....

بلافاصله میگویم به خودت نگیر ، گفتم درین عصر زمستانی حرفی زده باشم همین...

و تو سر تکان میدهی ... به تایید چه چیز ؟!


پ.ن : اگر مصلحت میدانی ، میتوانی این پست را موقت کنی، مثل همه ی .... !




برچسب‌ها: شازده کوچولو, او نوشت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 18:50  توسط او  | 

باد می وزد...

کلماتم تلاش میکنند شبیه تو شوند اما تقصیر من نیست مواخذه ام نکن... هرچه باشد من "او " هستم

و تو "تو".....

گفت باید تا این سن خودت را پیدا کرده باشی ،باید تا این سن شکل گرفته باشی... هعی.. دل غافل..

من تازه خودم را گم کرده ام.. تازه بی شکلی را تجربه میکنم و فکر میکنم به همه ی اشکال دور وبرم که

جز وهمی نیستند و اضلاعشان تنگ کرده مجال زندگی را...اصلن مشکل همه همین شکل است!

همین اضلاع سرسخت و آزار  دهنده... اصلن مگر فضای زمین چقدر گنجایش دارد برای اینهمه شکل

درهمو برهم که نه جفت هم میشوند و نه هماهنگی دارند و حجم تهی شان اشغال کرده تمام

مجال بودن را؟!  هه... گفتی باید جدی نویسی را یاد بگیری.. اما من... دارم بی کلمه میشوم.. ..

مرسی.. صرف شده .. میل ندارم... الفاظ باشد ارزانی خودشان... خطوط چهره ام ،چشمهایم

و دستهایم،اشکهایم تمام کلمات من اند ...الفبای من تکمیل است.اصلن آرمان شهر من سرزمینی ست

که کسی حرفی برای گفتن ندارد ،و همه سخت جدی زندگی میکنند..

امروز باد میاید.. پنجره ها میلرزند.. . درختهامان سرخم میکنند تا مقاومت کنند و نشکنند...

اما گل رز سفیدی که گوشه ی باغچه کاشته ام بی خیال ایستاده .. نه آنقدر ساقه های بلندی دارد

که نگران شکستنش باشد.. نه قدی برافراشته که مجبور برای خم کردن و مقاومت..  ایستاده به روی

خودش هم نمیاورد...


لبخند میزنم..تلخی اش را مزه میکنی.. .به روی خودت نیاور .. میگذرد...


از صدای باد بیزارم... میگویی بیدارم نکن......باشد.. ..باشد... باشد....





برچسب‌ها: او نوشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:10  توسط او  | 

من از مرز "من بودن"گذشتم با"تو"

در فصل سرد دروغ و ریـــا.در مه گرفتگی این جاده های بی پایان. در روزگاری که نمیداند عشق چیست!

با کلمات تو ، سادگی انسان بودن را تجربه کردم...

***

این قلم زین پس در دستان "او" ست!

"یک نفرطلبه" میشود خواننده ی نوشته های "او"یش....
"چشمانت آخرین قایق‌هایی است که عزم سفر دارند...آیا جایی هست؟که من از پرسه زدن در ایستگا‌ه‌های جنون خسته‌ام و به جایی نرسیدم.چشمانت آخرین فرصت‌های از دست رفته‌اند!با چه کسی خواهند گریخت؟
و من... به گریز می‌اندیشم..."
گریز از  فرهنگ های  سخیف فسیل شده،گریز از سنت و خریتهایش،از شبه مدرنیته و تهوعهایش،از زور و تداومهایش،از دینداری و جهالت هایش،از بی دینی و نخوت هایش...

که اینجا سخت میشود رویش

وقتی که غرور آفت میکند

در باغهای شعور !!!!

 گریــــــــز منوتو به کدام سو خواهد بود رفیق؟!وقتی برداشتن این "واو".

"او"


برچسب‌ها: او
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 22:25  توسط او  |