کافه حزب الله، پنجره ای رو به دریا
خیلی ضعف داشتم.زبانم به سقف دهانم می چسبید وسخت کنده می شد. نماز اول که تمام شد بین دو نماز برگشتم تا بگویم با اجازه نماز دوم را سریع بخوانیم و به افطار برسیم. چشم هایم به چشم های عمیقش فرو رفت و غرق شد . ته صدایی چیزی شبیه سلام از بین دو لبم خارج شد. محمد رضا سرشار جواب سلامم را اما بلند داد...ومن رفتم تا خانه قدیمی مادر بزرگم در شهرستان پای رادیوی قدیمی توشیبا همان صدایی که قصه های ظهر جمعه را می گفت... وقتی برگشتم تقی دژاکام را دیدم که ذکر می گفت. قامت بستم الله اکبر......سلام که دادم. شنیدم یکی می گفت:
"دمش گرم که مطّلش نکرد زودی نمازو خوند". سجده شکر کردم وتمام.
با چند تایی از بچه ها برگشتیم بالا افطار شروع شده بود.دو بنر بزرگ با عکس فنجان قهوه باپس زمینه های شب وروز چشمم را گرفت .با خط نستعلیق نوشته بود:
"کافه حزب الله" نشست دوره ای وبلاگ نویسان انقلاب! زیر لب به طراح گفتم دمش گرم !
مسعود ده نمکی هم آمده بود
هر پنج شنبه طبقه شانزدهم هتل انقلاب کافه رستوران سیران پاتوق بچه حزب اللهی های اهل نت است. {جای خیلی باکلاسی ست}. این بار مهمانی ها برخلاف جلسات گذشته اعلام عمومی محدود شده بود. با مهمان های ویژه بسیار برای همه سلیقه ها .
چشم هایم سیر نمی شد اما گرسنگی و سردرد مرا پای یکی از میز ها کشاند افطار را با خرما و انواع مخلفات معمولی شروع کردم .اما دسر های عربی خوشمزه و کمی نا آشنا بود.صاحب کافه رستوران عرب بودوبیشتر گارسون ها فیلیپینی . همه گرم خوردن وصحبت کردن بودند. من اما تنها داشتنم از بالا شهر را نگاه می کردم. کافه حزب الله این بار شلوغ تر از دفعه های قبل بود با مهمانها ی زیاد. شلوغ وبلاگ نویسان حزب اللهی گعده خصوصی داشتند و انصافا عجب گعده ای بود. انسیه شاه حسینی همراه با سیدی تهیه کننده فیلمش آمده بود. دورو بر شان شلوغ نبود چون همه مشغول انجام فریضه افطار بودند
وحید جلیلی سردبیر ماه نامه راه که آخرین شماره آن به طرفه العینی فروش رفته بود گرم صحبت با وبلاگ نویس ها بود. تقی دژاکام هم گوشه ای دیگر گرم گپ زدن بود. عکاس ها هم عکس می گرفتند... و من نمی دانم چرا صدای موسیقی ملایم در عکسها نمی افتند و صدای خنده و شادی{شاعر خودم!}
سیر خوردم. گارسن ها مدام می رفتند ومی آمدند و من نگاهم را مدام از سالن به پنجره می انداختم . رستوران یواش یواش می چرخید مثل اینکه روی آب ایستاده ای.بچه ها از شهر های مختلف آمده بودند با خانواده با بچه و تنها.بیش از صد نفر در نشست فصلی کافه حزب الله حاضر بودند. کسانی که تصور من در باره آنها با خواندن وبلاگ هایشان شکل گرفته بودحالا حاضر بودند و من حدسیاتم را با واقعیت مطابقت می دادم که غالبا اشتباه بود. وقتی اسم وبلاگم رامی گفتم از تعجبِ خانم ها آقایون تعجب می کردند و من مجبور بودم تو ضیح بدم که وبلاگ عاشقانه دارم و به قول دوستی مبتذل نویس عشقی می کنم تا خودم را از آن همه نگاه و دهان های نیمه باز ِاز تعجب کمی خلاص کنم. خیلی حس خوبی داشت این که می دیدم این قدر وبلاگ نویسان حزب اللهی صمیمی هستند . با معاون فرهنگ سرای رسانه با با پدر و پسری سرشار از مهربانی با محمد رضا شفا که از فرانسه آمده بود وانصافا مرام گذاشته بود گپ زدم.
جوجه کباب و قرمه سبزی را بعد از صحبت های کوتاه مسئولین جلسه آوردند. چایی نبات خوش آمد گفت و گفت:" کافه حز ب الله یک جمع است بر پایه آدم ها. یک محفل ساده.در آن همیشه به روی همه باز است . همه کسانی که در هر گوشه از جامعه حزب اللهی ها مشغول کار فرهنگی هستندو دغدغه آن را دارند." ژله که می خوردیم محمد مسیح هم گفت: "کافه حزب الله باشگاه افسران جنگ نرم است."
من که خیلی از این تعبیر کیف کردم. خلاصه ساعت از ۱۱ شب گذشته بود که یکی یکی مهمان ها و بچه ها از چرخ گردون پا بیرون گذاشتند. کسی را ندیدم با ده نمکی عکس بیندازد یا با هر کدام از مهمان های ویژه آن شب . می شد فهمید این جمع یک جمع خصوصی ست که مهمان های حقیقتا ویژه، برای اینها عادی می آیند.
باد خنکی می وزید و من از کافه حزب الله دور و نزدیک می شدم سرم هنوز درد می کرد چون همه آمده بودند جز "او" چشم هایم را با اشک می شستم و دلم تنگ بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن 1_ کافه حزب الله یک جمع خصوصی ست برای حزب اللهی های اهل نت.
